قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1928
تاريخ الفي ( فارسى )
همراه او بود و حمدان چون از برادرش ابو تغلب بن ناصر الدّوله آزردهخاطر مىبود ، عز الدّوله را ترغيب گرفتن ولايت موصل و جزيره از برادر خود مىكرد و در آن باب مبالغهء بسيار مىنمود و مرغّبات بسيار مىگفت . چون ابو تغلب بن ناصر الدّوله بر اين حال اطلاع يافت كس پيش عزّ الدّوله فرستاده پيغام داد كه : « اگر تو برادر من حمدان را پيش من فرستى ، من خود با لشكرى بىنهايت به مدد تو مىآيم و عضد الدّوله را از بغداد بيرون مىكنم . » عز الدّوله از بىعقلى و بىمروّتى كه داشته ، فى الحال حمدان بن ناصر الدّوله را كه در اين وقت با او همراهى كرده و يكجهت و يكدل مىبود ، گرفته ، پيش برادرش فرستاد . ابو تغلب ، حمدان ، برادر خود ، را در بعضى قلاع بند كرده ، خود با لشكرى مستعدّ به مدد عزّ الدّوله بيرون آمد . اتّفاقا ، بعد از تلاقى فريقين عضد الدّوله غالب آمد و عزّ الدّوله بختيار در دست وى گرفتار شده به قتل رسيد « 1 » . بنابراين ، عضد الدّوله گفت كه الحال عهدى كه ميانهء ما و ابو تغلب بن ناصر الدّوله بود چون از جانب او شكست يافت لاجرم من ولايت او را متصرّف مىشوم . القصّه ، عضد الدّوله به مجرّد رسيدن ولايت موصل و جزيره را مسخّر ساخت « 2 » و ابو تغلب بن ناصر الدّوله چون طاقت مقاومت او نداشت روى به گريز نهاد و عضد الدّوله امراى خود را به طلب او از اطراف و جوانب روانه ساخت . و مدّت يك سال و نيم عضد الدّوله در موصل رحل اقامت انداخته به نظم و نسق آن ولايت پرداخت و اكثر بلاد ديار بكر و ربيعه و مافارقى « 3 » را مسخّر گردانيد . و در اين سال ، عضد الدّوله ابن بقية ، وزير عز الدّوله بختيار ، را بعد از گرفتن زر بسيار پيش فيل انداخت تا او را هلاك كرد و سر او را در سر جسر بغداد آويختند « 4 » . و عضد الدّوله بعد از آنكه تمامى ولايات ناصر الدّولة بن حمدان را گرفت ، بعضى از ولايات او را به صاحب حلب سعد الدولة بن سيف الدّوله كه هميشه نسبت به عضد الدّوله در مقام اطاعت و
--> ( 1 ) . عزّ الدّوله در اين جنگ به دست غلامى ترك به نام ارسلان اسير شد . او را به نزد عضد الدّوله آوردند و به امر وى عز الدّوله را گردن زدند . گويند وقتى سر بريدهء عز الدوله را در طشتى نزد عضد الدّوله آوردند ، چون بديد دستمالى جلو چشمانش گرفت و گريست . دكتر عبد الحسين زرّينكوب دربارهء علّت تأسف عضد الدّوله مىنويسد : « ظاهرا همين فرجام عبرتناك او مايهء تأثّر پسر عمّ و دشمن ديرينش بود . » ؛ - تاريخ مردم ايران ، 445 . و طرفه اينكه بعدها [ بيست سال بعد ] سر صمصام الدّوله پسر عضد الدّوله را در شورش فارس براى پسر عزّ الدّوله برده شد ؛ - ابن اثير ، ترجمهء الكامل ، ج 15 ، ص 224 . اين واقعه را جزو وقايع سال سيصد و هفتاد و هشت بعد از رحلت در اين كتاب مىخوانيد . ( 2 ) . دوازدهم ذيقعده سيصد و شصت و هفت هجرى . ( 3 ) . ميّافارقين . ( 4 ) . عضد الدّوله دشنامهاى طعنآميز و بدگوييهاى ابن بقيّه را در حقّ خويش ، كه به خاطر تقرّب به عزّ الدّوله بر زبان مىآورد ، فراموش نكرده بود ؛ - ابن خلّكان ، وفيات الأعيان ، ج 4 ، ص 203 . ابو بكر محمّد بن ابو محمّد قاسم معروف به « انبارى » در رثاى ابن بقيّه قصيدهاى نغز سروده كه مطلع آن چنين است : علو فى الحيات و فى الممات * لحقّ تلك احدى المعجزات در خصوص اين قصيده ؛ - ثعالبى ، يتيمة الدهر ، ج 2 ، ص 374 ؛ ابن خلّكان ، وفيات الأعيان ، ج 4 ، ص 206 ؛ نكهت الهميان ، ص 272 .